تبليغاتX
monsoon

monsoon

سلام بعد از سال ها دارم می اپم امید وارم جالب باشه.          

    امید

مهربانی را وقتی دیدم که کودکی می خواست اب شور دریا را با ابنبات کوچکش شیرین کند.  

         

خدایا

خدایا مرا از شر دوستانم حفظ کن٫چون خود مواظب دشمنانم هستم.

 

انیشتین

عشق مانند یک ساعت شنی است٫از یک طرف که قلب را پر می کند از طرف دیگر مغز را خالی می کند.

 

پروانه بیچاره!!!

پروانه ی من در دامی افتاده که عنکبوتش سیر است..نه می تواند پرواز کند و نه بمیرد.....!

 

ارزش احساس

ارزش احساس به مدت آن است نه به شدت آن.

 

زیبایی

هر چیز زیبایی خوب نیست اما خوبی همیشه زیباست!

 

علت

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه نباشد صدای اب هیچ قشنگ نیست.

 

فاصله

فاصله عشق های کوچک را از بین می برد٫اما عشق های بزرگ را قوت می بخشد.مثل باد که شمع را خاموش می کند اما اتش را شعله ور می سازد.

 


--------------------------------------------------------------------------------


تو مثه گریه ی ابری ،تو زلالی مثه بارون

من،مسافر کویرم،یکی تشنه ی بیابون

من سیاهم، تو سفیدی، من یه قطره و تو دریا

من یه واقعیت تلخ،تو ولی مثل یه رویا

میدونم بی تو میمیرم، می دونم تمومه کارم

برای خوشبختی تو ،چاره ای جز این ندارم

میرم و برنمی گردم که سفر آخر کاره

گرچه قطره قطره اشکم،مثه بارونه می باره

تو مثه دریا بزرگی،من خلیج گل نشسته

تو رهایی مثه موجها،من یه کشتی شکسته

من به زردی خزونم،توبه سرخی اناری

من خود پائیزم اما،تو خود فصل بهاری

 


--------------------------------------------------------------------------------


من به گلبرگ گل رز ننوشتم شعری
که مبادا خاری
ز تماشای کلامم بزند چشم تو را
من به روی تنه ی سروی سبزی ننوشتم
که مبادا زاغی یا که جغدی سر شوم
بنشیند لب بام دل ما
من به دیوار بلند سر ایوان ننوشتم شعری
که مبادا روزی
بخورد تیغ کلنگی و بشکافد دل ما
من فقط در دل خود بنوشتم
که تو را مثل خدا می خواهم
و از این می ترسم
که مبادا خاکم گل سرخی شود
و تو را چشم زند خار تنش
یا که سروی سر سبز
روید از خاک من و
جغد شومی بنشیند لب بام دل تو
یا که خشتی شوم و
لبه ی تیغ کلنگی بخورد بر دل تو
من از ان می ترسم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 3:42 PM  توسط mahshid  | 

اینو امرز بچه ها تو زنگ انشا گفتن!(البته چیزه خاصی نیس ولی به جای جمله های اموزنده که پور محمد می خواد همش عشقولانه میگن منم پس از بررسی های مکرر از اینا خوشم اومد)خوب بچه ها شرو شد ...شین دیگه

کاش تو دنیا سه چیز نبود:

۱-غرور(مثه بضیا که خودش اینو می خونه و لازم به خبر رسانی نیس!)

۲-دروغ(عمرا اگه بشه بدونه این زندگی کرد!)

۳-عشق(حرفی ندارم!)

(هالااصل مطلب):

انسان با غرور می تازد٫با دروغ می بازدوباعشق میمیرد!

 

 

--------------------------------------------------------------------------------


اینم ماله جزرو مده(البته من که تا حالانشنیدم!)

عشق مانند هوا٬همه جا جاری است

                                                                               تو نفس هایت را٬قدری جانانه بکش

 

 

--------------------------------------------------------------------------------


اگر کسی گناهی کرد که نتونستی اونو ببخشی٬علتش بزرگی گناه او نیس٬بلکه کوچیکیه دل توست.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 5:47 AM  توسط mahshid  | 

                                  ..................  u khial kardi beri


تو خیال کردی بری دلم برات تنگ میشه ...... باغ خونه بی تو خشک و بی رنگ میشه
فکر میکردی که بری دلم پر از رنج و غمه ...... بعد تو رنگ گلا رنگ سیاه ماتمه
تو خیال کردی بری دلم برات تنگ میشه ...... نمیدونستی دلم به سختی سنگ میشه
فکر نکردی میتونم تو رو فراموش کنم ...... مثل بادی بوزم شعله تو خاموش کنم
راه بین من و تو دورترین فاصله شد ...... برای به هم رسیدن دلا بی حوصله شد
حالا امروز دیگه من اسمتو یادم نمیاد ...... دیگه حتی دل من خاطره هاتم نمی خواد

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 6:8 AM  توسط mahshid  | 

اگه کسي روزي يک ايميل برات فرستاد بدون به یادته

اگه دوتا فرستاد بدون دوستت داره .

اگه سه تا فرستاد بدون عاشقته .

اگه چهار تا فرستاد بدون مي خوادت.

اگه پنج تا فرستاد بدون دنياش تويي .

اگه شش تا فرستاد بدون بي تو نمي تونه زندگي کنه .

اگه هفت تا فرستاد مطئن باش مرض داره.

..............................................................................................

لحظات را طي کرديم تا به خوشبختي برسيم

اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظه بود.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 6:6 AM  توسط mahshid  | 

_________@@@@@@@@
________@@@________@@_____@@@@@@@
________@@___________@@__@@@______@@
________@@____________@@@__________@@
__________@@________________________@@
____@@@@@@______@@@@@___________@@
__@@@@@@@@@__@@@@@@@_________@@
__@@____________@@@@@@@@@_______@@
_@@____________@@@@@@@@@@_____@@
_@@____________@@@@@@@@@___@@@
_@@@___________@@@@@@@______@@
__@@@@__________@@@@@________@@
____@@@@@@_______________________@@
_________@@_________________________@@
________@@___________@@___________@@
________@@@________@@@@@@@@@@@
_________@@@_____@@@_@@@@@@@
__________@@@@@@@
___________@@@@@_@
____________________@
____________________@
_____________________@
______________________@
______________________@____@@@
______________@@@@__@__@_____@
_____________@_______@@@___@@
________________@@@____@__@@
_______________________@
______________________@
_____________________@
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 6:3 AM  توسط mahshid  | 

يه روزي بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده ...

گفتم اگه بارون نيومد چي؟؟ گفتي اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره ... گفتم يه خواهش

دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار ... گفتي به چَشم ... حالا امروز من دارم گريه ميکنم

.....................................................................

عشق مثل آبه می تونی توی دستت قایمش کنی .

 اما آخرش یه روز دستت رو وا

 می کنی می بینی نیست

 قطره قطره چکیده بی اینکه بفهمی دستت خیسه .....

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 6:2 AM  توسط mahshid  | 

بهش گفتم منو چقدر دوست داري؟ گفت: اندازه جوهر خودکارم. گفتم خيلي نامرديه. آخه جوهر خودکارت که يه روز تموم ميشه. يه لبخندي زد و گفت: خودکارم اصلا جوهر نداره!!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 6:0 AM  توسط mahshid  | 

با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذا شتم توي دستش . او يك شكلات گذا شت توي دستم . من بچه بودم او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : دوستيم  ؟  گفتم : دوست دوست .  گفت : تا كجا ؟   گفتم : دوستي كه تا ندارد .
گفت : تا مرگ !   خنديدم و گفتم : من كه گفتم تا ندارد !   گفت : باشد تا پس از مرگ !
گفتم : نه نه نه تا ندارد .
گفت : قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شوند ، يعني زندگي پس از مرگ . باز هم با هم دوستيم ، تا بهشت تا جهنم ، تا هرجا كه باشد من و تو با هم دوستيم .
خنديدم گفتم : تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار . اصلاٌ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا  اما من اصلاٌ تا نمي گذارم .
نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد . مي دانستم او مي خواست حتما دوستي مان تا داشته باشد .
دوستي بدون (( تا )) را نمي فهميد .گفت : بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم . گفتم : باشد . تو بگذار .
گفت : شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو ، يكي مال من . باشد ؟  گفتم : باشد .
هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه ميكرديم يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي ميكيدم .
مي گفت : شكمو ! تو دوست شكمويي هستي .و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم : بخورش !
مي گفت : تمام مي شود . مي خواهم تمام نشود . براي هميشه بماند .
صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم .
گفتم : اگر يك روز شكلات ها را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني?
گفت : مواظبشان هستم . مي گفت مي خواهم نگه شان دارم تا موقعي كه دوست هستيم و من شكلات را   مي گذاشتم تو دهانم و مي گفتم : نه نه . تا ندارد . دوستي كه تا ندارد .
يك سال ، دو سال ، چهارسال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي خواهد برود . برود آن دور دورها . مي گويد : مي روم اما زود بر مي گردم . من مي دانم مي رود و بر نمي گردد . يادش رفت شكلات را به من بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم : اين براي خوردن . يك شكلات هم گذاشتم كف دستش : اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت .

يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش . هردو  را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من    (( تا )) ندارد . مي دانستم دوستي او (( تا ))  دارد . مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او هيچ كدامش را نخورد .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 5:56 AM  توسط mahshid  | 

چهار شمع به آرامی می سوختند

محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.

اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه

روشن نگه دارد.

فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام

نشده بود که شعله آن کم

و بعد خاموش شد. »

شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی

ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن

بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را

خاموش کرد.

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق

هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری

انداخته اند و اهمیتم را

نمی فهمند، آه حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود

محبت کنند

و عشق بورزند. »

پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. 

گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید،

پس چرا دیگر نمی سوزید؟»

چهارمین شمع گفت:« نگران نباش

تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را

روشن کنیم من امید هستم. »

چشمان کودک درخشید،

شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 5:26 AM  توسط mahshid  |